صدایش
گاهی فقط صدایش, کافیست که تا ابد عاشقش بمانی :) برای شنیدن یک بیت شعر از لابلای لبهایش
روزهای عجیب
ما در غم انگیز ترین روزهای, خوبمان به سر میبریم از شادی اشک میریزیم هر شب می رقصیم و غمگین در خواب فرو میرویم. این چند روز حال همه ما عجیب, است. هرکسی دنیایش را به تنهایی روی دوشش گرفته و میکشد.
پادشاه فصلها، پاییز
دوباره پاییز, میرسه همون نود روزی که دلم میخواد هیچوقت تموم نشه... دوباره موزیکای آروم و بارون باریدنای بی صدا دوباره چهرازی و نصف روز شب بودن لباسای گرم رو کم کم از چمدون میارم بیرون.. بعضی روزا سرف
سه قطره خون
روزی که پایم را توی بیمارستان گذاشتم نشستم توی یکی از سانتریفیوژ ها و هی چرخیدم، همه لایه های درونی ام از هم جدا شد! احساسم را جدا کردم و ریختمش دور! حتی فکرش را هم نمیکردم که دیگر صدای شیون زنی از طبقه بالا قلبم را به درد نیاورد... عادت کردم به بیمار ها، به آدم های غمگینی که هر هفته قبل از شیمی درم...
هفت سالگی :)
وبلاگم هفت ساله شد توی این چند روزی که به مدرسه میرود فهمیده که چقدر مدرسه بلاگفاشان خلوت است و توی هرکلاسی فقط یکی دو نفر مینشیند. بهش گفتم که هیچوقت ترک تحصیل نکن.. ادامه بده حتی اگه دانش آموز خوبی نیستی :)
تکرار پشت تکرار
من هنوز به عادت های هرروزم، که به آدم های تکرار,,ی سلام کنم و کارهای تکراری انجام بدهم عادت نکردم! از تکرار بیزارم و به شدت داره به سراغم میاد
اچ سی وی
قبل تر ها از اینکه با آدم ها راجع به مسائل جدی زندگیشان صحبت کنم خجالت میکشیدم اما از وقتی که دوره کارورزی را میگذرانم برخوردم با آدم ها خیلی عوض شده. مثلا بدون هیچ ترسی از آن دختر پرهیاهوی بی خیال پر
می خواهمَت
  تو را می‌خواهم برای همیشه تا  پنجاه سالگی شصت سالگی هفتاد سالگی. تو را می‌خواهم برای چای عصرانه تلفن‌هایی که می‌زنند و جواب نمی دهیم. تو را می‌خواهم برای تنهایی تو را می‌خواهم وقتی باران است برای ر&#
میرسد که مرا مبتلا کند...
فقط بیست و چند دقیقه مانده که پاییزِ عزیزم از راه برسد... فصلی که میخواهم این بار دوستش داشته باشم، عاشقش شوم... دستش را بگیرم و لای برگها باهم برقصیم... این بار میخواهم با مهرش مهربان شوم، آبان را ببوسم و با &#157
به یاد بادبادکی که به وقت کودکی هوا کردم
روز کودک! کودکی ای که از آن هیچ چیز به خاطر ندارم! با اینکه هنوز بیست و یک سالم است. کودکی ای که خاطراتش چندان چنگی به دلم نمیزند و اصلا دلم نمیخواهد آنروزهای تیره و غم انگیز برگردد. اما حالا که قد کشیدم، دم&
یک داستان کوتاه
ساعت شش صبح بود با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم...بلند شدم و خودم را توی آینه نگاه کردم. موهایم ژولیده تر از همیشه بود. شانه ام را لایشان فرو بردم و برای چند دقیقه به باز کردن گره هایش مشغول شدم... لباسهایم ر&#157
بعد از تو سالها، ابری میشود.
 مرگ را نمی توانستم باور کنم. ننه چطور ممکن بود بمیرد؟ پس چه کسی رخت مردم را می شست؟ پس کی برای مردم کلاش می چید؟ هر وقت ما شیطانی میکردیم کی میان ران هامان را با چنگول کبود میکرد؟ چه کسی به بابا التماس می&#17
نگاهم کن :)
نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم...   + برای امشب بماند این، آرام ترین لالایی شبانه
آبان میگذرد
بهم گفت کاش این روزا بگذره و من گفتم بی غم و غصه.. تا چند ساعت دیگه خونوادم دوباره برای مدتی دور هم جمع میشن و احتمالا قراره بهمون خوش بگذره.. ولی من هنوز مطمئن نیستم که ای کاش این روزا بگذرن یا نه.. سخته یه وق&#15
ندانستم که ماتم دارم امشب
من میترسم؛ از تار عنکبوت گوشه دیوار اتاقم.. از کتابهای خوانده نشده توی قفسه ها.. از دکمه افتاده پیراهنم.. از ته دیگ سوخته روی اجاق.. از تماشا کردن فیلم های تکراری.. از حرف زدن با خواننده یک موسیقی بی کلام.. از ل&#1
:)
  تو گلی اما وقتی دستامو باز میکنم جفتش پوچه
تابستان زیبای من
میخواهم تمام تابستان را به تو فکر کنم به آفتابی که هرروز گرم گرم برایمان طلوع میکندبه آوازی که هرشب به یادت سر میدهم به روزهایی که انتظار شادی هایم را میکشند به خیابان هایی که قدمهایمان سنگ فرششان خواهد شد به عقربه های ساعتی که لحظه های بودنت را به رخشان خواهم کشید و به تمام رویاهایی که سپیده دم از ...
به وقت تیرماه
دوباره حس میکنم اکسیژن پیچیده تو دماغم. جریان خونُ توی رگام حس میکنم. مامان دم غروبی حیاط ُ آب پاشی کرده بود، جیغ جیغِ بچه ها از کوچه میومد. من پشت پنجره نشسته بودم و کتاب میخوندم. خواهرم دف میزد. بوی پوشال خیس خورده کولر از دریچه میومد.امروز دوباره بعد از مدتها با حالِ روزام کیف کردم. دلم تنگ بود و...
میم و القلم
هیچوقت نویسنده خوبی نبودم. انشاهایم تمیز و قشنگ و بامعنی بود اما نویسنده خوبی نبودم. نبودم و نیستم! مثلا نمیتوانم بنویسم که آنروز روی صندلی سینما چقدر جایش خالی بود یا آنشب توی پارک چقدر هوس چرخ و فلک کرده بودم. هرچقدر نیکولا و آلما و زیتانا و فلان و فلان را خواندم یاد نگرفتم که چجوری وبلاگ سفیدرنگم...
کجا باید برم؟
دیشب یکی از عجیب ترین شبای زندگیم بود حتی تو خواب هم گریه کردم! یعنی یه موزیک انقدر تاثیرگذاره؟؟؟