عشقِ حقیقی هیچگاه به چشمداشتها و انتظارات وابسته نیست. همانند بارانی است که بیصدا و بیمنت میبارد، زمین را میشوید، درختان را سرسبز میکند و حتی اگر هیچ کس از آن قدردانی نکند، همچنان به زندگی ادامه میدهد. عشقِ بیپایان کار، بیهیچ درخواست و توقعی، تنها از عمق قلبی بیرون میآید که هیچ چیزی جز خودِ عشق نمیطلبد.لئو تولستوی در اینباره میگوید: عشق وقتی واقعیست که چیزی نخواهد جز خودِ عشق.
چقدر دنیای ما زیبا خواهد شد اگر یاد بگیریم که عشق را نه برای دریافت چیزی، بلکه برای بخشیدن آن تجربه کنی
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
یکی از قشنگترین واژههای انگلیسی، Thousand هست.نه فقط بهخاطر آوای نرم و کشدارش،
چون در دلش چیزی از بزرگی، از تکرار و از ماندگاری دارد.Thousand یعنی چیزی که یکبار نبوده، هزار بار بوده، هزار بار تکرار شده، هزار بار حس شده.هزار نگاه، هزار لبخند، هزار خیال...هزار شب که در آن کسی را یادت افتاده،هزار بار که خواستی بگویی "دوستت دارم" و نگفتی یا هزار قدمی که بیصدا در مسیر زندگی برداشتهای.گاهی فقط یک کلمه کافیست تا آدم یادش بیاید چقدر لحظهها میتوانند عظیم باشند وقتی هزار بار در دل تکرار شدند.
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
روزهایـی کـه میگــذرد
+328
آدمی در طول زندگی بارها و بارها پوست میاندازد؛ نه فقط به حکم طبیعت بدن، که بیشتر به حکم طبیعت روح. بعضی آدمها با یک اتفاق، یک جمله یا حتی یک نگاه ساده، متحول میشوند. گاهی هم تغییر آنقدر آرام و تدریجی است که وقتی به عقب برمیگردی، خودت را نمیشناسی. انگار که سالها پیش، ادیشنی دیگری از تو زیسته و حالا تویی که داری ادامهی آن زندگی را قدمبهقدم پیش میبری. این تغییرها همیشه هم دردناک نیستند، اما اغلب با نوعی دلتنگی عجیب همراهاند؛ دلتنگی برا
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
میدانی محبوبم؟ گاهی باورم این است که دلتنگیات را از حضورت بیشتر دوست دارم. دلتنگی خیال میآورد و در خیال هیچ مرزی نیست. بیوقفه با منی و کلماتی را به زبان میآورم که در واقعیت هرگز توانِ گفتنش را ندارم. خیالت از دلتنگیهایم خوشبختی میسازد اما حضورت اضطراب تمام شدن دارد.
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
تنها یکxadبار میxadتوانست
در آغوشاش کِشَد
و میxadدانست آنگاه چون بهمنی فرو میxadریزد
و میxadخواست به آغوشام پناه آورد؛
ناماش برف بود
تنxadاش برفی
قلباش از برف
و تپشاش صدای چکیدن برف
بر بامهای کاهxadگلی،
و من او را
چون شاخهxadای که زیر بهمن شکسته باشد
دوست میxadداشتم.
-بیژن الهی
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
خدا را چه دیدی؟
شاید یک شبی آمد و کنجِ همین دنیای کوچک تو دل دادی به دلِ من. رویا که نیست، محال که نیست، قصه که نیست. یک نفر در این روزها آرزویش را در دست گرفته و از کوچهها میگذرد که شاید یک شب هم از کوی یار گذر کند.
خدا را چه دیدی؟
شاید این شب، همان شب باشد.
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
و در جهان، درخت، مقدسترین گونهی آفرینش است.
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
سالِ نو آمده بهاری آمده فریدون جان، خانهی من بوی باران و سبزه و خاک نمیدهد آرامش در خانهی من گم شده روزگاریست که پیدایش نمیکنم...
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
توی حمام از بالا به قطرههای آب روی آینه نگاه کردم. یک قطره و واقعیت و یک قطرهی دیگر در مجاز. شاید هم اصلاً نمیشود بگویم دو قطره بودند، قطرهی مجاز خودِ خودِ قطرهی واقعی بود کمی آنطرفتر. بله آنطرفتر. توی آینه که خودِ خودت را میبینی، حتی اگر بچسبی بهش باز هم یک فاصلهای میافتد بینتان. آن فاصله خیلی مهم است. فاصله را حفظ کنیم، حتی با خودِ خودِمان
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
طرحم با همهی سختیها و جذابیتهایش تمام شد. خاطرات روزهای سخت کرونا، غربالگری نوزادان و از همه مهمتر پاتولوژی را پشت سر گذاشتم.
دیشب خواب آزمایشگاه را دیدم. همه چیز تغییر کرده بود. با دیدن من همه شاد شدند و البته خواهش کردند چندتا لام برایشان تهیه کنم :)))
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی
هیچوقت نفهمیدم آن کسی که گل های بنفشه را پشت در گذاشته و بی صدا رفته بود؛ آن کسی که در روز بارانی آذر ماه چترش را کنار خیابان جا گذاشت چه کسی بود. نفهمیدم چرا سایه اش را فقط میدیدم. شاید فقط رویای من بود و هرگز نمیتوانستم دستهایش را لمس کنم. اما نه، او واقعی بود، من صدای گریه هایش را پشت دیوار شنیدم، رد پایش را روی برف ها دیدم.
نمیتواند فقط یک خیال باشد، خانه ام هنوز بوی عطرش را میدهد....
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی