|
روزهایـی کـه میگــذرد
|
آدمی در طول زندگی بارها و بارها پوست میاندازد؛ نه فقط به حکم طبیعت بدن، که بیشتر به حکم طبیعت روح. بعضی آدمها با یک اتفاق، یک جمله یا حتی یک نگاه ساده، متحول میشوند. گاهی هم تغییر آنقدر آرام و تدریجی است که وقتی به عقب برمیگردی، خودت را نمیشناسی. انگار که سالها پیش، ادیشنی دیگری از تو زیسته و حالا تویی که داری ادامهی آن زندگی را قدمبهقدم پیش میبری. این تغییرها همیشه هم دردناک نیستند، اما اغلب با نوعی دلتنگی عجیب همراهاند؛ دلتنگی برای آن کسی که بودی، حتی اگر حالا بهتر شده باشی. در سکوت شبها وقتی چراغها خاموش میشوند و شهر به خواب رفته، تازه صدای گفتوگوی خودت با خودت بلند میشود. و آنجاست که درمییابی چقدر فاصله داری با کسی که فکر میکردی خواهی شد.
همین حس را جایی در لابهلای صفحات کتابها پیدا میکنی؛ آنجا که نویسندهها انگار زبان نادیدهی تو را بلدند. مثل آن جملهی معروف از هزار خورشید تابان، جایی که میگوید: «تنهایی مثل گودالی است که هر چه تقلا کنی، بیشتر در آن فرو میروی.» بعضی تنهاییها انتخاب ما نیستند، اما بعضیها را خودمان میسازیم، بیآنکه حتی بدانیم چرا. شاید چون گاهی خلوت، تنها جایی است که میتوانی بدون نقش بازی کردن، خودت باشی. شاید هم چون آدمی یاد گرفته برای زنده ماندن، به جای وابسته بودن به دیگری، گاهی به تنهاییاش تکیه کند. اما با همهی اینها، باز هم گاهی یک نگاه، یک جمله یا حتی یک لبخند ساده کافیست تا بفهمی هنوز تهِ دلِ آدم، همیشه دنبال دستی است برای گرفتن، حتی اگر سالها به خودش گفته باشد که دیگر نیازی ندارد.
برچسب:
نویسنده: مهران ایمانی