برای دی ماه
◷
تاریخ انتشار: 1398/11/23 | ساعت: 3:46
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد،که مادران ِ سیاهپوشــ داغداران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد ــهنوز از سجادهسر برنگرفتهاند! #احمد_شاملو
از ابرها چی بباره؟
◷
تاریخ انتشار: 1398/11/23 | ساعت: 3:46
دیشب دعا کردم هیچوقت موشک نبارد، هیچکداممان چتری نداریم روی سرمان بگیریم. کاش از آسمان باران ببارد تا بهار که شد گلهای زمین دوباره برویند. زمستان لاله های زیادی روی آسفالت خیابانها رویید. کاش بهار که آمد بنفشه ها برویند.امروز از آسمان آدم بارید. همه شان توی دلشان آرزوها داشتند. جنگ نبود اما آدم ها س...
دنیای این روزای من
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 7:07
این روزها من آدم مهم تری شده ام. با رفتن خانم ز مسئولیتم سنگین تر میشود، حالا خاله یک پانیای دوست داشتنی هستم که باید الگوی خوبی برایش بشوم، توی خانه کمک حال مامان باشم و در برابر غر زدن های ننه کوتاه
آدم های عجیب
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 7:07
آقایی با عجله پرید وسط اتاق پذیرش و برگه جوابدهی را پرت کرد روی میز. گفت جوابمو بده!زنش با عجله آمد تو گفت ولش کن این عقل توی کله اش نیست!!گفتم جواب بررسی نمونه تان که سی مرداده. امروز سی تیره عمو جانگفت سی ام با سی ام که فرقی نداره جوابمو بده برمزنش با چشمهای درشت و خسته اش گفت ولش کن خانم جان این ...
من از کجا؟
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 7:07
یک اسنپ رفت و برگشتی گرفتم تا بلوک های پاس جدید دکتر عبدالهی را ببرم بیمارستان امام خمینی که خانم ی برششان بزند. راننده بیمارستان خودمان لج افتاده و ماشینی را برایمان نمیفرستد. به راننده اسنپ گفتم بهم
از ابرهای آزمایشگاه خون میبارد
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 7:07
از قدیم گفته اند که از هرچی بدت بیاد سرت میاد.ما نیز پیرو این سخن امروز از پنجاه بیمار بی اعصاب و گرسنه خون گرفتیم.
پاییز
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 7:07
هجوم یکباره ی دلتنگی ها با باد تندی که به صورتم میخورد و برگ خشک را به تنم میکوبد. انگار قرار نیست که دستهایش را بین انگشتان بی قرارم لمس کنم مثل نور آفتاب بر برف روی سنگ. دلتنگ هستم و درمانی برای این دل بی قرار نیست. تو را در کدام فصل پنهان کرده اند که من آنقدر بی تابم در آغازشان؟ تو در تمام فصل ها...
مغز کوچک زنگ زده ی من
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 7:07
آنقدر زندگی کردن دشوار شده که حتی نمیتوانم یک خط هم چیزی بنویسممغزم نم کشیده!!
هشدار
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 7:07
لطفا هیچوقت ساعت ده از منزل خارج نشوید.کارمندان، پزشکان، مغازه داران و "کارشناسان آزمایشگاه" مشغول خوردن صبحانه هستند. موند به دلم صبحونمو کامل بخورم و یکی پاشنه در بخشمو از جا درنیاره !
از ماست که بر ماست
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 7:07
حقیقت آنکه ما ملتی بسیار بی عرضه و حقیر هستیم. چرا که هر بلای آسمانی و زمینی و انسانی که بر سرمان میاید را مصداقی برای "این نیز بگذرد" میبینیم و حتی برای زندگی بهتر حاضر به یک اعتراض حقیقی نیستیم و خد
اسفند، ماه اول غم هاست
◷
تاریخ انتشار: 1398/1/16 | ساعت: 23:10
من نمیدانم چرا آن کسی که برای زندگی من برنامه ریزی کرده خوشش میاید همه مریضی ها و شکست ها و رفتن ها را بگذارد برای اسفند و همان یک ذره دلخوشی آمدن بهار را کوفتم کند. شاید دوست دارد که همیشه بعد از زمستان باز هم زمستان باشد. شاید هم دلش مثل دل ابتهاج است که می گوید ارغواناین چه رازیستکه هر بار بهاربا...
یک مطلب متفاوت!
◷
تاریخ انتشار: 1398/1/16 | ساعت: 23:10
روزهای آخر ساله و به رسم هر سال بازار ها شلوغ تر از همیشه ست. اما امسال همه چیز بیشتر از هرسال گرونه و درصد بالایی از مردم قدرت خرید کمی دارند. خیلیامون بنا به مصلحت تصمیم گرفتیم امسال تنقلات و آجیل گ
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
◷
تاریخ انتشار: 1398/1/16 | ساعت: 23:10
سال نو می آید تا ثانیه های پر عشق را دوباره از نو بشمرمو به انتظار روزهایی که دوستشان دارم بنشینم..بهار می آید تا مهربانیت باز در میان عطر شکوفه ها به موهایم بنشیندو نور آفتاب بتابد بر دل بی تابم...
بیست و سه
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/10 | ساعت: 3:04
امشب راس ساعت یک من وارد بیست و سه سالگی میشوم. با یک چمدان پر از آرزوهای کهنه و جدید که خدا میداند سال بعد به کدامش رسیده ام و کدامش را فراموش کرده ام و کدامش هنوز دارد توی چمدان خاک میخورد! بچه که ب
زمستون، با پاهای برهنه زیر بارون
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/10 | ساعت: 3:04
گفته بود زمستان که بیاید وقت رفتنش میرسد، زمستان آمده و من مثل درخت بی برگ حیاط خانه مان میلرزم. زمستان که برود بهار میاید اما او هنوز در سفر است. این بار دل به کدام شکوفه ببندم وقتی دستی نیست که گل لای موهایم بکارد. زمستان که برود، دوباره زمستان است و زمستان و زمستان...
به کجا چنین شتابان؟
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/10 | ساعت: 3:04
سرم را تکیه دادم به دیوار و منتظر ماندم تا منشی امضا را از معاونت بگیرد و نامه را بهم پس بدهد. با خودم فکر کردم که چرا باید ۸ میلیون بی زبان برود توی جیب آدمهایی که حتی به من وقت ملاقات نمیدهند؟ آقایی
سالهای ابری
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/10 | ساعت: 3:04
چالشی که چند روزیست توی اینستاگرام مد شده چالش ده سال قبل و مقایسه با الان است... من ده سال پیش یعنی سال 87 دوم راهنمایی بودم، رویای رفتن به تیزهوشان و بعدش قبولی داروسازی داشتم. بعی وقتها به سرم میزد
صِداها
◷
تاریخ انتشار: 1397/11/10 | ساعت: 3:04
نشستم کلی آهنگ قدیمی جمع کردم و الان با مامان داریم گوششون میکنیم مگه میشه از دل حتی یکیشون یه خاطره بیرون نیاد ؟؟
قبل از رقتن
◷
تاریخ انتشار: 1397/9/19 | ساعت: 14:16
از این شهر خاطره ای ندارم جز روزهای دلتنگی.. وقتی هم برگردم چیزی برایم نمی ماند جز دلتنگی! وقتی که تصمیم گرفتم بیایم اینجا اصلا روزهای خوبی نبود حالا هم که همه چیز تمام شده و دارم برمیگردم بازم روزهای
یکی از آخرین بارها
◷
تاریخ انتشار: 1397/9/19 | ساعت: 14:16
امروز آخرین, جمعه ای است که توی این شهر زندگی میکنم. شاید صدتا جمعه را دلتنگ گذراندم. دلتنگ چیزهای مختلف بوده ام. جورهای مختلفی سنگینی این روز را به دوشم کشیدم. وقت های زیادی خودم را به دریا رساندم و د