عشق هنوز زنده است
عشقِ حقیقی هیچ‌گاه به چشم‌داشت‌ها و انتظارات وابسته نیست. همانند بارانی است که بی‌صدا و بی‌منت می‌بارد، زمین را می‌شوید، درختان را سرسبز می‌کند و حتی اگر هیچ کس از آن قدردانی نکند، همچنان به زندگی ادامه می‌دهد. عشقِ بی‌پایان کار، بی‌هیچ درخواست و توقعی، تنها از عمق قلبی بیرون می‌آید که هیچ چیزی جز خ...
Thousand
یکی از قشنگ‌ترین واژه‌های انگلیسی، Thousand هست.نه فقط به‌خاطر آوای نرم و کش‌دارش، چون در دلش چیزی از بزرگی، از تکرار و از ماندگاری دارد.Thousand یعنی چیزی که یک‌بار نبوده، هزار بار بوده، هزار بار تکرار شده، هزار بار حس شده.هزار نگاه، هزار لبخند، هزار خیال...هزار شب که در آن کسی را یادت افتاده،هزار ...
328
روزهایـی کـه می‌گــذرد +328 آدمی در طول زندگی بارها و بارها پوست می‌اندازد؛ نه فقط به حکم طبیعت بدن، که بیشتر به حکم طبیعت روح. بعضی آدم‌ها با یک اتفاق، یک جمله یا حتی یک نگاه ساده، متحول می‌شوند. گاهی هم تغییر آن‌قدر آرام و تدریجی است که وقتی به عقب برمی‌گردی، خودت را نمی‌شناسی. انگار که سال‌ها پیش...
خیالِ خوشِ عاشقانهی من
u200fمیدانی محبوبم؟ گاهی باورم این است که دلتنگیات را از حضورت بیشتر دوست دارم. دلتنگی خیال میآورد و در خیال هیچ مرزی نیست. بیوقفه با منی و کلماتی را به زبان میآورم که در واقعیت هرگز توانِ گفتنش را ندارم. خیالت از دلتنگیهایم خوشبختی میسازد اما حضورت اضطراب تمام شدن دارد.Adblock test (Why?)
در زمستان که دوستش داشتم
تنها یکxadبار میxadتوانستدر آغوشاش کِشَدو میxadدانست آنگاه چون بهمنی فرو میxadریزدو میxadخواست به آغوشام پناه آورد؛ناماش برف بودتنxadاش برفیقلباش از برفو تپشاش صدای چکیدن برفبر بامهای کاهxadگلی،و من او راچون شاخهxadای که زیر بهمن شکسته باشددوست میxadداشتم.-بیژن الهیAdblock test (Why?)
دل از من، دلبری از تو
خدا را چه دیدی؟شاید یک شبی آمد و کنجِ همین دنیای کوچک تو دل دادی به دلِ من. رویا که نیست، محال که نیست، قصه که نیست. یک نفر در این روزها آرزویش را در دست گرفته و از کوچهها میگذرد که شاید یک شب هم از کوی یار گذر کند.خدا را چه دیدی؟شاید این شب، همان شب باشد.Adblock test (Why?)
اکنون و آینده
u200fاما او را دوست بدارشاید تو اولین عشق او نباشی،هم چنان که شاید آخرین عشق او.اما آیا مهم است؟وقتی که میدانی اکنون تو را دوست دارد...-باب مارلیAdblock test (Why?)
بهار سبز نیست
سالِ نو آمده بهاری آمده فریدون جان، خانهی من بوی باران و سبزه و خاک نمیدهد آرامش در خانهی من گم شده روزگاریست که پیدایش نمیکنم...
آینه
توی حمام از بالا به قطرههای آب روی آینه نگاه کردم. یک قطره و واقعیت و یک قطرهی دیگر در مجاز. شاید هم اصلاً نمیشود بگویم دو قطره بودند، قطرهی مجاز خودِ خودِ قطرهی واقعی بود کمی آنطرفتر. بله آنطرفتر. توی آینه که خودِ خودت را میبینی، حتی اگر بچسبی بهش باز هم یک فاصلهای میافتد بینتان. آن فاصله خیلی مهم ...
پایان یک دوران
طرحم با همهی سختیها و جذابیتهایش تمام شد. خاطرات روزهای سخت کرونا، غربالگری نوزادان و از همه مهمتر پاتولوژی را پشت سر گذاشتم.دیشب خواب آزمایشگاه را دیدم. همه چیز تغییر کرده بود. با دیدن من همه شاد شدند و البته خواهش کردند چندتا لام برایشان تهیه کنم :)))Adblock test (Why?)
هر سال پاییزه
خدا میداند قرار است چند پاییز دیگر را بگذارنم تا این روزها را فراموش کنم. از ترس ، پناه بردن به جهانی که متعلق به من نیست، چیزی نبود که میخواستم. من جهانِ خودم را میخواستم و پاییز آن را از من گرفت. پاییز برایم لفظ قشنگی بود که میشد لا به لای شعرها گنجاندش و دلبرانه خواندش. خیالش را هم نمیکردم که پای...
در ستایشِ برف
برف میبارد.از پنجره بیرون را نگاه میکنم، چراغ همهی خانهها روشن است. هر کسی در خانهی گرمش نشسته و شاید به صدای بیصدای خیابان گوش میدهد.برف میبارد.ژاکت سورمهایم را برمیدارم. توی حیاط برای تمامِ من کافیست. دستم را زیر برف نگه میدارم. میبینم که مثلِ همین دانهی برف در دستهای خودم آب شد.برف میبارد.کادر مر...
خاطرات
زمان همه چیز را از یاد آدم می برد... چنان در مسائل روزمره درگیریم که حوادث گذشته مثل ستارگان کهنسالی که سوخته اند، دیگر در مدار ذهن ما قرار نمیگیرند... با این حال برخی چیزها هست که هرگز به باد نسیان نمی رود، خاطراتی که هرگز نمی توان از آنها گریخت. این ها مثل محک زندگی تا ابد با ما می مانند. از کتاب ...
خیالت روزهایم را وارونه میکند
هیچوقت نفهمیدم آن کسی که گل های بنفشه را پشت در گذاشته و بی صدا رفته بود؛ آن کسی که در روز بارانی آذر ماه چترش را کنار خیابان جا گذاشت چه کسی بود. نفهمیدم چرا سایه اش را فقط میدیدم. شاید فقط رویای من بود و هرگز نمیتوانستم دستهایش را لمس کنم. اما نه، او واقعی بود، من صدای گریه هایش را پشت دیوار شنیدم...
شجریان تو بمان و تو بخوان
حال عجیب این روزهامو با صدای شجریان میگذرونم...دل تنگ، اضطراب خطری که تهدیدم میکنه، پر کشیدن آن آرزوها و ترس از آینده مبهمم غصه به جونم انداخته. چشامو بستم و فقط دارم میگذرونم این روزها روپریشب که شایعه مرگ شجریان پخش شد، بغضم ترکید. هیچ دلم نمیخواد صدایی که همدم این روزهامه، برای همیشه خاموش بشه :(
تا بهـــآر دلکش
رفته بودیرد پاهایت را خودم روی برف های کوچه دیدم.گفته بودی سرما را دوست نداری؛حالا من منتظرت هستمدو قدم مانده تا بهار :)
کـرونـا
هرسال برای بهار و تعطیلـاتش یک عالمه برنامه ریزی میکردم، یک عالمه جای قشنگ و سرسبز میدیدم، یک عالمه عکس قشنگ با دوربینم میگرفتم. اما امسال پنج روز است که رفته ام سر کار و از ترس کرونا بقیه ی ساعت های خالی از کارم را خانه مانده ام. نمیدانم امسالی که بهارش این شکلی است بقیه روزهایش چه شکلی میشود. اما ...
کارهای عجیب خدا
امروز تایید کرذیم که یک دختر معده اش کاملا تبدیل به پولیپ شده و باید آنرا بردارد.چه اتفاقی برای خدا افتاده که تصمیم میگیرد یک دختر در بیست و شش سالگی معده اش را دربیاورد و احتمالا قبل از سی سالگی بمیرد؟ آدم حتی دلش نمی اید مهره های شطرنجش را طوری تکان دهد که از صفحه خارج شود اما خدا آدمش را از روی ز...